X
تبلیغات
رایتل

عارفانه

شعر و داستان و رمان و خاطره ...

قسمت ششم داستان خودم !!!!

سسسسللللللللللللللاااااااااااااااااممممممممممممم !!!!! 

   

وایییییییییییییی ...............  

  

مممممممننننننننننننننننن اااااااااووووووووومممممممممددددددممممم !!!!  

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خوشین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

اینقدر دلم واستون تنگ شده بود که خدا میدونه ......... 

خب اول از همه میخوام بگم دوستانی که دارن این آپ رو 

می خونن ، قبلش سریع برن آپ قبلی که ماله ۱۰ آذر هست رو  

بخونن ...... به دو دلیل : 

 

۱ . برای اون آپ قبلی من به هیچکس خبر نداده بودم .... 

۲ . قسمت ۵ داستان خودم و یه خواهش توش هست ، که  

امیدوارم از دست ندینش ......... 

 

آپ امروز هم  

 قسمت ۶ داستان خودمه مثل همیشه در ادامه مطلب ............ !!!! 

 

راستی بازم بهتون میگم ......... 

خواهشا به اون وب دومی هم سر بزنید و نظر بدید ........ 

هر کس اونجا بیاد من سریع لینکش میکنم .......  

چون من و دوستام به دوستای خوبی مثل شما  

برای دادن نظرهای زیباتون نیازمندیم .............  

اینم آدرسش :   

http://success-humanscience.blogfa.com/  

  

حالا اگه آپ پایین رو خوندین برین ادامه مطلب :

مدیر که خیلی تعجب کرده بود ، رو کرد به  

رستم و گفت : 

« جناب رستم !!!!!!! واقعا که از .... » 

اما در همون حین استاد فلسفه با اومدنش  

صحبت مدیر دانشگاه رو قطع کرد و رستم هم به 

درون کلاس رفت ، یه صندلی خالی ته کلاس 

پیدا کرد و روی اون نشست .... 

پس از گذشت چند دقیقه ، استاد فلسفه وارد 

کلاس شد ....... بعد روی صندلی مخصوصش 

و با جدیت تمام با همه احوال پرسی و  

سپس درس رو شروع کرد ........ 

وقتی مدتی از کلاس گذشت ، رستم احساس  

کرد که هیچی از درس نمیفهمه ... 

برای همین هم شروع کرد به ورانداز کردن  

کلاس .......... 

درس اون روز در مورد در مورد استفاده از حدس  

و فرضیه در فلسفه بود ...... 

استاد که رستم رو در اون حال و هوا دید اومد  

کنار صندلیش و گفت :  

« شما ! بله شما شاگرد جدید ... لطفا بلند 

شید و هرچه که من گفتم رو برای بچه ها  

توضیح بدید .... » 

رستم خیلی دستپاچه شده بود و نمی دونست 

چیکار کنه ؟!  

در همون حین کلاس پر شده بود از پچ پچ هایی 

که می خواستند به رستم کمک کنن ... 

رستم که خیلی هل شده بود با  

صدایی لرزان گفت :  

 

چه دانم ؟ چه گویم که این رشته چیست ؟ 

                                         همی نیک دانم که این هسته ایست !!! 

 

از شانس بد رستم چون اون گوش های 

تیزی نداشت به جای کلمه « حدس » 

کلمه « هسته » رو شنیده بود ..... 

استاد که از دست رستم خیلی عصبانی  

شده بود تصمیم گرفت که ........ 

.

خب اینم از قسمت ششم ...... 

به نظر شما استاد چه تصمیمی گرفته ؟؟؟؟؟؟؟  

راستی نظر یادتون نره ههههااااا ...

تا دفعه بعد خدافظ  .......