X
تبلیغات
رایتل

عارفانه

شعر و داستان و رمان و خاطره ...

یه خواهش + قسمت پنجم داستان خودم !!!!

سسسسسسسسسسسسللللللللللاااااااااامممممممممم .......

حالتون چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوبین ؟؟؟؟؟

خوشین ؟؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟

تعطیلات خوش میگذره ؟؟؟؟؟؟؟

 

بله دیگه ..... بالاخره من اومدم !!!

دیگه بعد ازمدتها با این همه درس و مشق امروز تصمیم گرتم بیامو وآپ بذارم .....

اما قبلش یه گله کوچولو از همتون دارم ......

اونم اینه که چرا به اون وبلاگ دومیه که من واسه

مدرسمون ساختم سر نزدید ؟؟؟؟؟؟

 

دوستای گلم از همتون خواهش میکنم به این وبلاگمم سر بزنید .....

آخه چون تازه ساخته شده هیچ کس بهش سر نمیزنه ....

من ازتون خواهش میکنم بیاین اونجا و حتما حتما حتما نظر بذارید ......

منم قول میدم هر کس که اومد توی اون وب و نظر گذاشت سریع وبلاگشو لینک کنم .....

پس حتما بیاین و با نظرای قشنگتون من و دوستامو خوشحال کنید .....

اینم ازآدرسش :
* هزار توی ناشناخته علوم انسانی *

http://success-humanscience.blogfa.com/

 

خب حالا بریم سراغ قسمت پنجم داستانم که

مثل همیشه گذاشتمش توی ادامه مطلب :

 

استاد که از این حرف بسیار خشمگین شده بود ، داد زد : « این

 چه حرفی بود آقای رستم !؟ یعنی چی که شما نمی تونید تحقیق در بیارید ؟؟؟؟

آهان .... شما اصلا از اینکه من بهتون مشق دادم ناراحت هستین .

من نمی دونم ....بالاخره همه یه لب تاپی ، کامپیوتری چیزی دارن که

بتونن از روی اون تحیق در بیارن ....پس شما هم مثل بقیه

وظیفه ای رو که به دوش دارین ، کامل انجام بدین ..... »

همون لحظه بود که رستم با حاضر جوابی گفت :

 

هر که تحقیق در می آورد از خلاست

                                               مرا لب تاپ مارک دل در کجاست ؟؟؟

 

اما استاد دیگه وقت نکرد جواب رستم رو بده و اصلا انگار نفهمید

رستم چی گفت ، چون همون لحظه وقت کلاس تموم شده بود .

رستم به سرعت به حیاط دانشگاه رفت . همون موقع بود که چند تا از

دخترها و پسرهای دانشگاه رو دید که دور درخت گیلاس

ایستاده بودن و تلاش می کردن تا چند خوشه گیلاس از درخت بچینن ....

رستم که حس کمک رسانی به مردم درش گل کرده بود به کنار اونها

رفت و گفت :

« دوستان و هم درسان عزیز ... کمکی از دست من بر می آید ؟؟؟ »

هیچ کس جوا رستم را نداد ... رستم که این موقعیت رو دید ،

رو کرد به همه و داد زد :

« خب ؛ عزیزان شرم نکنید ... هر چه قدر میوه بخواهید

برایتان فراهم خواهم کرد ... »

بعد به سمت درخت رفت و تنه ی آن را به شدت تکان داد.

اونقدر این کار رو تکرار کرد که حیاط پر شده بود از گیلاس ...

اصلا انگار اون منطقه بارون گیلاس اومده بود ... !!!

همه ی دانشجویان اون جا جمع شده بودند و منظره رو تماشا میکردن یا

از روی زمین گیلاس برمیداشتن ....

اما متاسفانه همون لحظه بود که کلاس بعدی رستم شروع قرار بود شروع بشه ...

پس رستم به سمت کلاسش حرکت کرد . وقتی به کلاس رسید دم در ایستاده بود

که مدیر دانشگاه رو از دور دید .مدیر با قدم های شمرده به کنار

رستم اومد و گفت :

« به به ... جناب رستم ! بهتون خوش میگذره ؟؟ وا.. کلاستون

چرا اینقدر شلوغه ؟؟ هان ؟؟؟ »

رستم که می دونست چه خبره با صداقت تمام جواب داد :

 

کنون گر بیایی ببینی کلاس

                                  همه مشتشان پر شده از گیلاس

 

مدیر که خیلی تعجب کرده بود ، رو کرد به رستم و گفت : .......

.

.

.

خب اینم از قسمت پنجم ....

چطور بود ؟؟؟

منتظر نظرای قشنگتون توی هر دو تا وبم هستم ....

فعلا خدافظ ....